تبليغاتX
بشین پاشو

dezirehchahardovali@gmail.com

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 14:49 | لینک  | 

از این به بعد دیگه اینجا نمی نویسم. می گن بلاگفا.. چی بگم؟ حالا آرشیمو منتقل کنم اول بعد. یه موقع می بینی این لالوها مارم می بینه می پکوندمون.

دارم می رم اینجا. خیلی هم تر تمیز تر و مرتب تر
http://beshinpasho.wordpress.com/

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 5:5 | لینک  | 

مرد حالتی دارد میان شهوت و خشم.

.

زن مثل مار می خزد به آغوشش. مار بوا. و می بلعد و هضم می کند.

.

مرد خودش را پلنگ می بیند. دستهایش را بلند می کند. مشت می کند. باز می کند. در ستون فقراتش احساس درد می کند. خطی سرد که  از زیر گردن تا زیر کمرش تیر می کشد. می خواهد شکم مار را پاره کند. نمی تواند.

-

حالا کنار هم دراز کشیده اند. مرد لابه لای موهای زن فوت می کند. زن بلند می شود، می نشیند و بر می خیزد، چای دم می کند. مرد خانه را ترک می کند.

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 17:30 | لینک  | 

دیشب خواب دیدم شب است و خیلی تاریک. من و دختری به اسم طناز و دو پسر از همسایه های دوران بچگیم و تو سوار کشتی ای بزرگ بودیم. هوا سرد بود و باد می آمد. آنها می خندیدند و نقشه ی عجیبی در سر داشتند و می خواستند راست و ریستش کنند..تو پشت سر من بودی و من دلم می خواست بدانم  داری درباره ی حرفهایشان چه فکری می کنی. پشت تنم از فعالیت جستجوی محل حضور تو پرهیجان و داغ بود، اجازه نداشتم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم. سعی می کردم چشمهایم را باز نگه دارم و نخوابم.

در تصویر بعد من از روی کشتی بلند شده بودم و از بادبان های کشنی آویخته بودم. شما چند نفر را از بالا نگاه می کردم و با تعجب زیاد دوره ای از نقاشی های بچگی ام را در حال زنده شدن به یاد می آوردم. نقاشیهایی که همه از بالا بود و از اندام آدمها فقط کله ی سرشان را می کشیدم تا محل حضورشان را تعیین کنم.
همه چیز سیاه بود و هولناک..
طناز خیلی ناغافل با لباس پرید توی آب و همهمه یی به پا شد. من تو را پیدا نمی کردم و از میان سه مرد تنها سایه ی یک نفر در عرشه ی کشتی می دوید و کسی را صدا می کرد.

من می خواستم تو را صدا کنم به اسم اما خواب بودم و صدا از گلویم در نمی آمد. یکدفعه من و بادبان از کشتی جداشدیم و افتادیم توی آب. با دو دستم از دو طرف پارچه ی بزرگ بادبان را می کشیدم که قایقم باشد و غرق نشوم.
و با انگشت پاهام پارو زدم. فقط یک بار. و دور شدم.
در مسیری طولانی غصه خوردم. غصه ی آن یک بار پارویی که زدم و رفتن قطع نشد و من تا آخر خواب هم نفهمیدم آن کسی که به آب پرید تو بودی یا آن کسی که روی عرشه می دوید.
سخت بود. نگران تو بودم و حال تو و ماجرا با نگرانی محض به پایان رسید.

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 14:17 | لینک  | 

 اینجا هم می نویسم
beshinpasho.wordpress.com

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 3:0 | لینک  | 

گمانم بلند باشم، بلندتر از چیزی که هستم. و تنها. با چهل و هفت چروک در گوشه های دو سمت دهن. و موهای آسیب دیده و خرد. و قد بلند. بلند و کشیده و تلخ.
از جماعت کوچک دوستانم جدا می شوم و لیوان یخ کرده ی چای را بر می دارم و سعی می کنم خودم را چند لحظه کنار پنجره نگه دارم،
در زانوهایم احساس ضعف می کنم. بالا تنه ام سنگین می شود و به جلو و عقب تکان می خورد. تکیه می دهم به دیوار و پلک هایم راروی هم فشار می دهم.

 در اخرین لحظه باختم. آخرین لحظه ی بازی چهل و هشت ساله ای که با تمام کردنش احساس می کردم خوشبخت خواهم مرد.

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 22:57 | لینک  | 

چهار انگشت دست راستت که گوشی را نگه داشته اند خواب رفته اند، شصتت به همراهی جملات وسوسه گر گوشه ی کناری گوشی را فشار می دهد.

دراز بکشم آنتن گوشی از دست می رود. چاهار زانو و سیخ نشسته ام و کمرم سرّ شده است. 
در چند سانتی متری از گوش چپم نقطه ای است که با کشیدن سرم به آن قسمت صدای تو قوی تر می شود. سرم را کج می کنم.


با من بخند قاه قاه، بخند به قلقلک کلمه ای که فشارش می دهم روی شکم

و شادم کن

به بوسه ای که از میان خطوط تلفن دویده است و هن هن کنان به من رسیده است

شادم کن.

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 20:13 | لینک  | 

پولمونو دارن ضعیف می کنن مریض می کنن. از این مریضیای واگیردار و زود پخش. دارن می کشنش. اینجوری که من زندگی رو شناختم پول از هر چیزی بیشتر می تونه تو لطمه زدن به شرافت و حیثیت و تربیت آدما مؤثر باشه. قیمتش حتی بیشتره از خون جوونا چون می تونه تاریخ یه ملتی رو در کوتاه ترین زمانی عوض کنه. کاری که خون نتونسته و نمی تونه عاملش باشه. می گین چجوری؟ خودتون نمی دونین چجوری؟ خودتون ندیدین چجوری؟ می خواید بهتون بگم اگه نمی دونید.

چیزای بدی روبه روی چشممه. یه خانواده هایی، یه باباهایی، یه بچه هایی، یه جنایتایی. کی می خواد یه کاری برای ما بکنه؟

اقتصاد دون. کسی که اقتصاد بدونه و بتونه از دانشش برای بهبود اوضاع مملکت ما استفاده کنه. کسی هست؟

اگر هست به من هم معرفی اش کنید. می خوام دستشو ببوسم و بهش بگم تو الان رهبر ما هستی. باارزش ترین موجود سرزمین ما. من می خوام تو رو روی دستم بلند کنم و سپر جونت بشم. قربانت بشم و بگم درد و بلات به جان من.

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 16:48 | لینک  | 

ای جان من یا به قول لفظ قلما جانا:
نوشتن دغدغه ی من است، ورزش صبحگاهی و ظهرگاهی و شب گاهیه من است. کلمات هر چه که باشند ابزار منند و در خدمت این نرمش و چرخش روحی.
این وبلاگ و فیس بوک و دفترچه ی خاطراتم حتی اعتراف نامه هایی نیستند که با خواندنشان بتوانید پی به ماجراهای جاری روزانه ی من ببرید. من در همه حرف و حدیثی دست می برم و اصولا کار من در نوشتن جعل کردن است برای ساختن واقعیتی که تحت تاثیر قرارم داده است.  ساختن چیزی که نیست از چیزی که هست یا به کارگرفتن چیزی که هست در خدمت بازسازی واقعیتی که همیشه از ماجراهای کوچک و بزرگ زندگی من بیشتر بوده است. در خدمت کاغذ و قلم.
پس نگران من نباشید قربانتان شوم. من دارم بازی می کنم. یک وقتی حال همان روزم را می نویسم یک وقتی حال پارسال و یک وقتی چیزی که نوشته ام پیش بینی سالها بعد از امروز است. دورتان بگردم، نگران من نباشید.


نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 16:15 | لینک  | 

سه روز قبل:
 سه جوش چرکی بزرگ در فاصله ی پنج سانتی متری از هم از زیباترین نقطه ی سمت راست گردنم تا زیباترین نقطه ی سمت چپ آن را به هم خط کشیده اند. دستم را فشار می دهم روی هر سه تایشان و تلاش می کنم خنکیِ روي تپلی های کف دستم با این سه دوست عزیز مماس شود. قبل از این چنین تجربه ای از جوش نداشته ام و همین باعث می شود احساس کنم ناراحتی های عصبی ای که این چند روزه داشته ام تجربه هایی متفاوت از قبل هستند. اینطوری کمی آرام می گیرم.

حالا:
جوش ها را کامل ترکانده ام و الان مشغول کندن زخم چند بار خشک شده و چند بار تازه شده ی سمت راستی و سمت چپی هستم و به وسطی کاری ندارم مگر اینکه انگشت شصت پایم هم توانایی همکاری در این مهم را داشته باشد. مادرم نیم ساعت پیش زنگ زد و نصایحی درباب قدرت استقامت و ارزش پشتکار و حرمت صبر ارائه داد که هرگز قبل از آن از مجری های نیکورفتار تلویزیون جمهوری اسلامی و رفقای همه چیز دان و کتابهای روانشناسی رموز موفقیت نشنیده بودم. زکی

سه روز بعد:
ناراحتی های جدیدی پیدا کرده ام. درد زانوی راستم عود کرده و بالا نگهش داشته ام تا وظیفه ی ورزش دادن ماهیچه هایم را به عمل بیاورم. در دقایقی که پایم را به سختی بالا نگه می دارم حق دارم درباره ی اشتباهم در قصور به عمل آوردن این اعمال درصدد جلوگیری از درد زانو فکر نکنم. حداقل در این لحظه ها به پشتوانه ی تلاش طاقت فرسای بالا نگه داشتن پا، ذهنم از عذاب وجدان اسوده است و می توانم لبخند بزنم. تا امروز هیچ دکتری نتوانسته من را قانع کند که دردزانوهایم از ضعف ماهیچه است یا ضعف اعصاب.

نوشته شده توسط دزیره چهاردولی در ساعت 16:35 | لینک  |